حلالیت...

زیبا...

با اینکه می‌دونم چقدر خوب و مهربونی و حلالم کردی و خواهی کرد ولی دلم می‌خواست اینجا باز یک چیزی رو بگم بهت :

راستش تو تمام اون مدت لحظه‌های خوب و بد خیلی باهم داشتیم ولی چیزی که برام مهمه اینکه من هیچ وقت حتی تو بدترین شرایط هم با اینکه واقعا لهم کردی جز عشقم حتی برای یک بار نه چیزی به زبون آوردم و نه به دلم و تنها باری که اون حرفهایی رو که لایق خودم بود بهت زدم رو که به خاطر اونها دلت شکست ازم همانطور که قبلا هم برات گفتم و نوشتم یک بیماری خودم بود، دو هم اینکه توی یکی از اون n باری که داشتی بهم ظلم می‌کردی و بی گناه لهم می‌کردی که باید تموم شه گفته بودی : کاشکی بد بودی...برای همین هم بد گفتم تا با خیال راحت ترکم کنی ... گرچه که اشتباه کردم و غافل بودم از اینکه تو خیلی قبل تر از این‌ حرف ها ترکم کرده بودی و توی اون لحظاتی که داشتم زجر می‌کشیدم تو خوشحال و خندون و بی خیال من بودی.... با اینکه حق من این نبود ولی همین که تو خوبی برای من کافیه. فقط خواستم بابت اون موضوع یک بار دیگه ازت حلالیت بخوام.

یک  مسئله دیگه هم بگم با اجازت :

همونطوری که گفتم باید در عرض چند ماه همه کارامو بکنم چون دیگه طاقت خیلی چیزها رو ندارم و باید هرچه زودتر یا با بیماری خودم تموم بشه  یا اینکه خودم تمومش کنم. در نتیجه با اینکه می‌دونی اینجا نوشتن و حرف زدن باهات چقدر آرامش می‌ده بهم و اینجا در حال حاضر پناه همه تنهایی‌هام هست ولی شاید به خاطر کم بودن زمان تا پایان کمتر بتونم بنویسم اما به هرحال خواهم نوشت تا آخرین لحظه.

/ 0 نظر / 7 بازدید