ریحانه یعنی همه دنیای من

قصد دارم تا مطالبی را که به دنیای قشنگم گفته نتوانم را اینجا بنویسم براش. شاید یک روزی خوندش...

لعنت به این ساعت ...

این ساعت 4 صبح عجب ساعت مزخرفی است...

تمام ساعات شبانه روز با تک تک لحظه‌های پر از غمش یک طرف ... این ساعت 4 صبح هم یک طرف...

انگار غم عالم در این ساعت هزار برابر میشه... یا نمی‌دونم طاقت منه که شاید این موقع تموم میشه دیگه...

راستی زیبا یادت هست زمانهایی رو که به هر دلیلی باید نیمه های شب بیدار می‌شدی ؟ برای درس خواندن ... یا برای رفتن به جلسه امتحان ... همیشه من هم با تو بیدار می‌شدم... یادت هست ؟

ای کاش توی این لحظات زجرآور  تنهایی، توی این ساعت لعنتی، تو هم با من بیدار می‌شدی و کنارم می‌موندی...

   + حمیدرضای ریحانه ; ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()