ریحانه یعنی همه دنیای من

قصد دارم تا مطالبی را که به دنیای قشنگم گفته نتوانم را اینجا بنویسم براش. شاید یک روزی خوندش...

خون می خورم ...

آخ خدا...

آخه چرا ؟ ... حتی دیگه یک غذا هم اگر بخوام بخورم باید با خون دل همراه باشه... از تنها نشستن و تنها غذا خوردن بیزارم... برای همین دیگه غذا نمی‌خورم ... صبح تا شب که دفتر هیچی نمی‌خورم... شب ها که به خاطر مامان بنده خدا مجبورم چند تا لقمه باهاش بخورم هم که اینجوری ... ای خدا گریهگریهگریه

   + حمیدرضای ریحانه ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()