ریحانه یعنی همه دنیای من

قصد دارم تا مطالبی را که به دنیای قشنگم گفته نتوانم را اینجا بنویسم براش. شاید یک روزی خوندش...

ساعت کابوس...

ساعت چهار صبح...

در این ظلمت که نوری نیست... صبحی نیست... همه چیز کابوس است.. همه چیز درد و تنهایی است.. حتی این نفس‌های به شماره افتاده از سر هیچ ... که به هنگام برآمدن آه حسرت است و به هنگام فرو رفتن تنگ کننده سینه ...

پس چرا گویند صبح است ؟ شاید باز هم این منم که صبحی نمی‌بینم همچون همیشه و هنوز ... من فقط کابوس می‌بینم..

   + حمیدرضای ریحانه ; ٤:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()