ریحانه یعنی همه دنیای من

قصد دارم تا مطالبی را که به دنیای قشنگم گفته نتوانم را اینجا بنویسم براش. شاید یک روزی خوندش...

خوب بخوابی عمر من ...

زیباترینم

دیشب این موقع ها بود که از پیشت برگشته بودم... مثل همیشه جدا شدن ازت برام مثل هزار بار مردن بود و بدتر از همه این بود که جواب همه التماس‌هام بازهم نا امیدی بود...

اما همینکه بعد از مدتها تونستم چند لحظه‌ای رو کنارت باشم برام دنیا دنیا ارزش داشت و به خاطرش خدا را شاکرم و از تو بی نهایت ممنون.

امروزم مثل همیشه تنها و ناامید بودم ولی وقتی سرگرم نوشتن می‌شم این حس که دارم باهات صحبت می‌کنم یکم آرومم می‌کنه... برای همین بیشتر اوقات کارم نوشتنه... حالا چه اینجا چه نوشتن قصه زندگی...

ولی امیدوارم که تو مثل من نبوده باشی و روزت رو به خوبی سپری کرده باشی و درحرم هم با حال و هوای زیارت و عبادت یکم از حال و هوای این دنیا بیرون آمده باشی... فقط دعا یادت نره دورت بگردم الهی...

انشاالله خوب خوب بخوابی عزیزم که فردا هم یک روز خوب رو به امید خدا شروع کنی.

   + حمیدرضای ریحانه ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()