ریحانه یعنی همه دنیای من

قصد دارم تا مطالبی را که به دنیای قشنگم گفته نتوانم را اینجا بنویسم براش. شاید یک روزی خوندش...

بدرود یا سلام ...

امروز به عزیزترین آدم زندگیم چیزهایی رو گفتم که تو تمام عمرم حتی به اون کسانی که بدترین کارها رو هم در حقم کرده بودن نگفتم... می دونم دلش شکست حسابی ولی برای  اینکه بتونه راحت ازم دل بکنه مجبور بودم . بعد از اون نامه‌ای که ازم خواسته بود حرفهای ناگفتمو براش بنویسم دیگه ادامه رابطه درست نبود... شاید هم درست بود ولی من دیگه نمی تونستم چون تمام رازهای دلم رو براش گفته بودم رازهایی که هیچ کس نباید می دونست ولی به اون گفتم فقط یه چیزو نگفتم بهش اونم این که بیماری امونم را بریده دیگه.

دلش خیلی قبل‌ترها از من کنده شده بود ولی گفتم تا شاید راحت تر بتونه ازم جدا بشه. فقط برای همین باهاش اونطوری صحبت کردم. گرچه که دل خودم هم خیلی ازش پر بود به خاطر خیلی چیزها که شاید تو پستهای بعدی براش نوشتم. الان دیگه توان نوشتن ندارم فقط می‌خوام چشمهام رو ببندم شاید این اشکهای لعنتی بند بیاد.

آبی که ازین دیده چو خون می ریزد / خون است بیا ببین که چون می‌ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند / دل می خورد و دیده برون می‌ریزد

   + حمیدرضای ریحانه ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()