ریحانه یعنی همه دنیای من

قصد دارم تا مطالبی را که به دنیای قشنگم گفته نتوانم را اینجا بنویسم براش. شاید یک روزی خوندش...

ناگفته های ریحانه من...

سلام زیبا

می‌خواستم داستان ماجرای دیشب رو بنویسم که امروز خود داستانی شد دیگر.

میدونی که بعد از اون که صبح مامان از حال و روزم کمی با خبر شده بود من که از خونه رفتم بیرون باهات تماس گرفته بود ... (مامان ها همه نعمتند خدایا سایه اشان را بر سرمان حفظ کن. ) و باهات صحبت کرده بود ..

نمی دونم به هم چی گفتین و چی شنیدین ولی باعث شد که امروز بعد از مدت‌ها حرف هایی که تو دل مهربونت مونده بود را بهم بگی و ای کاش این اتفاق مدت ها قبل... قبل از همه این جریان ها پیش آمده بود. اما ممنونم ازت که بالاخره بهم گفتی هر چند خیلی دیر و اینکه اگر همون موقع می‌دونستم مطمئنا شرایط با الآن خیلی متفاوت بود. شاید اگر مدت‌ها قبل فهمیده بودم همین عید غدیری که گذشت و یا شاید هفته قبلش عید قربانی که حاظر بودم همه زندگیم را به پات قربانی کنم ما هم جشنی گرفته بودیم و الان دیگه اینجا برات نمی نوشتم...

ولی به قول حافظ :

آن که پرنقش زد این دایره مینایی   کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

به هرحال باعث شد که یکم بیشتر باهم صحبت کنیم و یکم از نا گفته های همو بیشتر بدونیم. می‌خوام این رو به فال نیک بگیرم که شاید با دانستن بیشتر چیزها امیدها هم برای روزی که بشه در کنار هم باشیم بیشتر و بیشتر بشه....

یعنی میشه ؟ یک روزی من و تو، تویی که عزیزترینمی با هم باشیم ؟ زیر یک سقف ؟

(خدایا به حق ریحانه رسولت دل ریحانمو بهم برگردون... آمین)

من برم با اجازت نماز بخونم...

   + حمیدرضای ریحانه ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()